اخلاق حرفه ای قربانی بزرگ ماجراهای این روزها

نتیجه تصویری برای ‪professional ethics‬‏

این روزها اخبار ناراحت کننده ای در جامعه تیتر یک شده است. اتفاقات ناگواری که سبب شده تا واکنشهای زیادی از مردم و رسانه ها را شاهد باشیم. هر چند که من قصد ندارم در این وبلاگ به مسائل روز بپردازم اما از زاویه ای که مربوط به موضوعات این وبلاگ است می خواهم به این اخبار نگاهی داشته باشم.

۱ – در ماجرای اول اتوبوسی که به زعم برخی از رسانه ها فرسوده بوده به جابجایی دانشجویان دانشگاه علوم و تحقیقات می پردازد. اتوبوس به دره سقوط می کند و عده ای از مسافران آن که برخی دانشحو هستند کشته می شوند. شهرداری تهران عنوان می کند این اتوبوس فاقد معاینه فنی بوده و از نظر ایمنی حداقل شرایط را برای کار در آن مسیر را دارا نیست. از سوی خانواده راننده ادعایی مطرح می شود که این اتوبوس مجوز فعالیت داشته زیرا مدل آن مربوط به سال ۸۱ می باشد. یعنی از عمر این اتوبوس حدود ۱۶ سال می گذرد. رئیس کمسیون عمران شورای شهر تهران سال قبل اعلام کرده بود عمر مفید اتوبوس های شهری ۸ سال است. در ساعات ابتدایی حادثه عنوان می شود که راننده اتوبوس در حین رانندگی سکته کرده است و به همین دلیل کنترل اتوبوس را از دست داده و به دره سقوط کرده است. اما بلافاصله اورژانس اعلام می کند که موضوع سکته راننده قابل اثبات نیست و به گفته ی برخی از مسافران او با صدای بلند عنوان کرده که اتوبوس ترمز ندارد و مسافران را به انتهای اتوبوس هدایت کرده است. + به گفته ی برادر راننده تا آخرین لحظه او خود را روی فرمان انداخته است تا شاید بتواند مانع از سقوط اتوبوس به دره شود و جان خود را برای همین اصرار به ادامه کار تا لحظات آخر از دست داده است.+  مسئولین دانشگاه عنوان می کنند که ما تازه به این سمت منصوب شده ایم و کسانی که مچوز ساخت این واحد را در این ارتفاع داده اند باید پاسخگو باشند. در تازه ترین خبر هئیت امنا تشکیل جلسه داده و دستور اکید به بررسی موضوع و تعیین بازرس ویژه ی تعیین متخلفان در سطوح مختلف صادر شده است.+  مسئولین سابق دانشگاه عنوان می کنند برای جلوگیری از این خطر مقدمات ایجاد تله کابین را در این واحد دریافت کرده و کار نصب و بهره برداری را به اتمام رسانده بودند اما در مدیریت جدید اجازه ی افتتاح طرح داده نشده است. زیرا آنها نمی خواستند که این طرح به نام ما تمام شود. + خانواده ی دانشجویان در حسرت این هستند که کسی پیدا شود و مسئولیت این اتفاق را بپذیرد و خواستار درمان فرزندان خود هستند. آنهایی که کشته شده اند مبهوت هستند که مگر می شود به این سادگی عزیزان خود را راهی دانشگاه کرده و ظهر با جنازه ی آنها در بیمارستان مواجه شوند. در این بین تقصیر بین افراد دست به دست می شود و کسی نیست که از مردم بابت این بی مبالاتی عذرخواهی کرده و از صندلی های نرم مدیریت استعفاء کند چون شوق خدمت این اجازه را به آنها نمی دهد. جای خالی اخلاق حرفه ای چقدر احساس می شود و آدم از احساس مسئولیت کفار خارجی! در کشورهایی مانند کره و ژاپن حیرت می کند.

۲ – ماجرای دوم مربوط به داستان آتش گرفتن یک مدرسه در زاهدان است. مدرسه ی غیر دولتی به دلیل فشار اقتصادی ناچار به جابجایی مکان می شود. کلاسی با استفاده از نئوپان به دو بخش تبدیل می شود و برای گرم کردن آن از چراغ والور نفتی استفاده می شود. در زنگ تفریح چراغ سرنگون شده و کلاس درس شعله ور می شود. دانش آموزان توسط مردم محله از کلاس خارح می شوند اما لهیب آتش اجازه نمی دهد تا همه نجات داده شوند. چهار دانش آموز دختر بیگناه در آتش بی مبالاتی مسئولین کباب می شوند و داغی دیگر بر داغهای این روز مردم گذاشته می شود. مدیر آموزش و پرورش ناحیه استعفاء می کند و مسئولین مدرسه بازداشت می شوند.

۳ – در ماجرای جنجال یک نماینده ی مجلس در ورود به ساختمان گمرک باز این اخلاق حرفه ای است که قربانی می شود. کارمندی به خاطر دقت در انجام وطیفه آماج انواع توهینها و تهدیدها واقع می شود. نماینده ی طلبکار جوسازی می کند و می خواهد خود را حق بجانب نشان داده و انقتام رعایت قانون را از وزیر و رییس گمرک بگیرد. او حتی به برکناری کارمند وظیفه شناس هم قانع نیست و می خواهد وزیر استیضاح شده و رئیس گمرک برکنار شود. چندی بعد معلوم می شود که این نماینده که دست بر قضا استاد دانشگاه هم هست برای نوشتن یک مقاله به سرقت علمی از یک استاد دانشگاه آلمانی مبادرت کرده است. او بجای عذرخواهی خود را بی خبر از ماجرا نشان داده و گناه را به گردن دانشچویانی می اندازد که این مقاله را تهیه کرده اند. گویا که اسم ایشان بدون رضایت به عنوان صاحب مقاله درج شده است!

با این همه خرس خاله های داخلی، نیاز است دشمنان خارجی کاری کنند؟

شهوت سخنرانی

پیش نوشت :

یکی از دغدغه های من تفکر سیستمی و کارکردن شسته و رفته است. می دانم جمع این دو خواسته در کنار هم، ممکن است منطقی نباشد چرا که تفکر سیستمی در کنار اصطلاح عامیانه کار شسته و رفته، خیلی قشنگ در نمی آید اما به هر حال اخلاق من اینگونه است و دوست دارم از اصطلاحات عامیانه در حین کارهایم استفاده کنم.

می خواهم قبل از انجام هر کاری درباره ی آن زیاد بدانم و زیاد بررسی کنم و انجام کارهای یهویی چندان برای حذاب نیست. البته این اخلاق گاها مشکلاتی را برایم ایجاد کرده است و آن تاخیر در تصمیم گیریهای فوری و در نتیجه از دست دادن فرصتهایی است که گاهی حسرت آنها را می خورم.

اصل ماجرا:

در شهر ما سه مرکز آموزش فنی و حرفه ای دولتی وجود دارد که قرار است به آموزش مهارت به جوامع متنوع و متعدد هدف بپردازد.  یکی از مشکلاتی که در راستای نیل به این اهداف رخ می نماید عدم هماهنگی مراکز با هم و عدم وجود یک نقشه راه مدون برای پیگیری اهداف مهارت آموزی می باشد. این عدم هماهنگی باعث شده که اعتبارات بصورت موازی هزینه شده و هر مرکزی ساز خودش را بزند. ماجرا از آنجا شروع شد که من به مدیران ستادی زیانهای این عدم هماهنگی را یادآور شدم و از آنها خواستم برای اینکه برای رسیدن به اهداف سارمانی و هم افزایی بین مراکز، یک ستاد کوچک هماهنگی بین مراکز شهرستان تشکیل شود تا بعد از بررسی پتانسیل هر سه مرکز و نیازهای آموزشی شهرستان اهدافی مشخص شده و نقشه راهی برای نیل به این اهداف تهیه شود.

این پیشنهاد به مذاق دوستان خوش آمد و قرار شد در این خصوص بررسی بیشتری صورت گیرد. چند روز بعد از ارائه این پیشنهاد، بصورت ناگهانی از دفتر مدیر برای شرکت در جلسه ای احضار شدم. بعد از پرس و جو از دستور کار جلسه معلوم شد که دوستان تصمیم گرفته اند در خصوص پیشنهادی که من داده ام شور و مشورت کرده و در نهایت تصمیم گیری در خصوص تشکیل ستاد به نتیجه برسد. من هم خوشحال از اینکه بالاخره دوستان اهمیت کار براساس طرح و برنامه را درک کرده و قرار است از این روزمرگی خارج شویم و …. در جلسه حاضر شدم.

بعد از وارد شدن به اتاق جلسات مشخص شد که از سه مرکز فقط روسای دو مرکز حضور دارند و از مسئولین ستادی هم فقط مدیرکل حاضر است. جلسه با مقدمه ای از سوی مدیرکل شروع شد و هر قدر که پیش رفت مقدمه طولانی تر شد و معلوم شد خبری از ورود به دستور کاری که برای آن احضار شده بودیم نیست. دوست ستادی ما آنقدر از سخنرانی خودش خوشش آمده بود که به متکلم وحده تبدیل شده بود و حرفهایی که قرار نبود درباره ی آن بحثی صورت گیرد در جلسه مطرح شد. ما شده بودیم مانند کسانی که پای منبر وعظ و خطابه نشسته ایم و  فقط باید گوش کنیم و هر از چندی سری به تایید تکان دهیم که مبادا سخنران فکر کند آنها حضور ندارند. از کل زمان جلسه که حدود سه ساعت طول کشید بیش از دو نیم ساعت آن به سخنرانی و گاهی عتاب و خطاب مدیرکل گذشت و در نهایت به موضوعات بسیار پیش پا افتاده ای ختم شد که اصلا فکر نمی کردم کار به آنجا برسد. در انتهای جلسه آنقدر بی حوصله و ناراحت شده بودم که خدا خدا می کردم هر چه زودتر جلسه تمام شده و از آن فضا خارج شوم.

از خودم بدم می آمد که اصلا چرا چنین پیشنهادی دادم و چرا دوستان تصمیم ساز ما اینقدر شهوت سخنرانی دارند که حاضر نیستند در یک جلسه ی کارشناسی چند نفره هم به حرفهای انتقادی کارشناسان گوش داده و دوست دارند فرصت سخنرانی در این جمع کوچک را هم از دست ندهند.

یادم آمد چند ماه پیش همین مدیرکل در یک فایل چند صفحه ای آداب برگزاری جلسه را برایمان فرستاد اما گویا حضرتشان به این فایل اعتقاد چندانی ندارند.